بسیجی ساده
وقتی او را می دیدی که بشکه های
بیست لیتری را تا فاصله ی 3 کیلومتری همپای
بسیجیان می برد و به قایق های آماده عملیات می رساند ،
با ورت می شد که شهید مهدی زین الدین هم یک بسیجی ساده ای بیش نیست !

وقتی او را می دیدی که بشکه های
بیست لیتری را تا فاصله ی 3 کیلومتری همپای
بسیجیان می برد و به قایق های آماده عملیات می رساند ،
با ورت می شد که شهید مهدی زین الدین هم یک بسیجی ساده ای بیش نیست !

رفته بودیم برای بازدید از موشک های فوق پیشرفته ی روسی.
وقتی بازدیدمون تموم شد، حسن رو کرد به کارشناس موشکی روسیه و گفت:"اگه میشه فن آوری این موشک رو در اختیار ما قرار بدید!"
ژنرال ها و کارشناسان روسی خندیدند و گفتند:" امکان نداره. این فن آوری فقط در اختیار کشور ماست".
حسن خیلی جدی و محکم گفت:"ولی ما خودمون این موشک رو می سازیم" و دوباره صدای خنده ی اونا بلند شد.

توضیح دیگری درباره این عکس نیست جز این که:
هر کس داعیه سربازی و خدمت در حکومت اسلامی را دارد اما خودش را برای نشستن روی صندلی آتش آماده نکرده، یا احمق است یا منافق.
خوب تماشا کنید:
این است بهای سربازی خمینی و نظام اسلامی
منبع: سامانه خبرگزاری بسیج
ای انسانبفهم!!!اینکه زندگینامه اش میخوانی،
سفرنامه ای بیش نیست!!
همه ی هستی تان را برای ما دادید رفت...

و زیر دست حرام زاده ها و مزدوران عراقی تحقیر شدید...

چشمانت را ببند ای شهید
و دیگر باز نکن...
خوشا بحالت که نمی بینی!

آخرش هم مُد خونت را پایمال کرد...
شرمنده...

منبع: تعجیل
...فکـــــــــــــه بـــــــرای مــــــــــا
بالـــــــــــــــی نمـــــــــی خـــــــواهــــــــــــــم
بـــــــــا همــــــــــــین پـــــــــــــوتیـــــــــــــــن هـــــــــــای
کـــــــــــــــــــهنه ام مــــــــــــی تــــــــــوانــــــــــــــم
بـــــــــــــــــه آســـــــــــــــــــمان هــــــــــــا بـــــروم
« شــــــــــــــهید آویــــــــــــــــــنی »
منبع:تعجیل

هر دو سه آرپی چی که می زد یکبار سجده می کرد روی لبه خاکریز و خدا را شکر می کرد.
لحظاتی بعد دوباره بلند می شد آرپی چی می زد.
این بار سجده اش طول کشید!
منبع: رهبرم سید علی
حال یکی خیلی بد بود...
رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.
وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.
من آن زمان چادر به سر داشتم.
دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم...
مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری.ما برای این چادر داریم می رویم...
چادرم در مشتش بود که شهید شد.
از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم...
راوی: خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس
سلام برادر شهیدم!
نامت چه بود؟ یادم رفته است.
سلام مرا هم به حضرت روحالله برسان!
برادر شهید من، خدا هنوز زنده است؟
نکند تو دیگر برادر من نباشی؟

بچه های ما توی جبهه جلوی گلوله تیکه تیکه شدن
مغزشون متلاشی شد...دستشون از بدنشون جدا شد
سرشون از تنشون جدا شد......پاره پاره شدن
له شدن زیر تانک......
اون وقت خواهر من چطور نمی تونی تحمل یه چادر رو داشته باشی...؟؟؟؟؟
چشمانت را ببند ای شهید! مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی!


ادامه را در ادامه مطلب بخوانید

داخل اتوبوس نشسته بودیم ، از دوستم پرسیدم : شهید همت رو می شناسی ؟
گفت: همون اتوبانه ؟ آره ؛ چند بار از اونجا رد شدم.
گفتم: ازش چی می دونی ؟
...
لبخندی زد وگفت: اینکه مسیر ما واسه رسیدن به خونه مادر بزرگمه ،
شهیده دیگه، اسماشونو روهمه اتوبانا وکوچه ها گذاشتن ،همه می شناسن دیگه!
سرمو پایین انداختم و ساکت شدم ....
دلم سوخت . زیر لب گفتم:
اونکه مردم می شناسن ، مسیر خونه مادر بزرگه نه شهید همت و شهید همت ها
شهید همت اسم یه راه نیست ، جهت راهه!

به مادرقول داده بود حتما برمی گرده،وقتی مادر تن بی سر فرزندش رادید
لبخندتلخی زدو گفت:پسرم سرش میرفت قولش نمیرفت.
یه روز یه ترکه میره سبزی فروشی تا کاهو بخره ، عوض اینکه کاهوهای خوب را سوا کند ، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا میکنه و میخره . ازش می پرسند چرا اینکار را کردی میگه : صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری هست. مردم همه ی کاهوهای خوب را میبرند و این کاهوها روی دست او میمانند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را میخرم . اینها را هم میشود خورد. . . این ترکه کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی (ره)
یه روز یه ترکـــه میره جبهه ، بعد از یه مدت فرمانده میشه یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش جواب میده کدوم داداشم؟! اینجا همه داداش من هستن اون ترکـــه تا زنده بود جنگید و به داداش های شهیدش ملحق شد . اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری
به یه ترکه گفتند کتابی بنویس ، ترکه برای تالیف آن کتاب حدود چهل سال تحقیق و مطالعه کرد و بیش از ده هزار کتاب را تمام خواند و به حدود صد هزار کتاب، مراجعه مکرر داشت. او برای یافتن منابع و کاوش در کتاب خانه های هند، ترکیه، ایران، عراق و ...، سفرهای متعدد انجام داد و بالاخره یک کتاب 11 جلدی نوشت . این ترکه کسی نبود جز علامه امینی و آن کتاب نیز همان الغدیر بود.
یه روز یه ترکه داشته ذکر میگفته ، در وسط ذکر هنوز ذکر تمام نشده بود که یک حوری بهشتی با جامی در دست از سمت راست او می آید و جام شراب بهشتی را تعارف میکند اما چون ذکر هنوز تمام نشده بود ترکه به حوری اعتنا نمیکنه ، حوری از سمت چپ میآید ولی بازهم ترکه اعتنا نمیکنه و حواسش را جمع ذکر حقتعالی میکند تا اینکه حوری از نظر ناپدید میشه و ترکه بالاخره ذکر خدا را همانگونه که استادش گفته بود کامل میکنه. . . این ترکه کسی نبود جز علامه طباطبایی
سید علی اقبالی دوگاهه هفتم مهرماه 1328 در محله دوگاهه پایینبازار رودبار در خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد.
به
گزارش همشهری آنلاین، وی پس از گذراندن دوران کودکی برای ادامه تحصیل به
تهران رفت و در دبیرستان امیرکبیر به ادامه تحصیل پرداخت و توانست از این
دبیرستان مدرک تحصیلی دیپلم را اخذ کند.
سلام بر ابراهيم
ابراهيم اول ارديبهشت ماه سال 1336 ديده به جهان گشود و پس از 27 سال زندگي پر فراز و نشيب، در عمليات والفجر مقدماتي در منطقه فكه، در 22 بهمن سال 1361 به درجه رفيع شهادت نائل آمدند و پيكر پاكش در كربلاي فكه گمنام ماند.
ابراهيم
داستان هاي زيبايي از هنگام حيات خود به جا گذاشته كه هر كدام از آنها مي
تواند درس و الگوي مناسبي براي ما باشد. ابراهيم كشتي گير بود، داستاني هم
شبيه داستان پورياي ولي دارد. آنجا كه صحبت پدر نيازمند حريف خود را مي
شنود، علي رغم توانايي در بردن، به حريف خود مي بازد تا دعاي پيرمرد در حق
پسرش مستجاب شود و آنها با جايزه آن مسابقه (پول نقد) مشكلات شان را حل
كنند.
مولف كتاب «سلام بر ابراهيم» پيش از نوشتن اين كتاب روياي صادقانه
اي ديده كه چنين نقل مي كند: «او را مي شناختم. از عالمان رباني كه به
محضر امام زمان(عج) مشرف شده بود. همه باگوش جان حرف هاي شيخ زاهد را مي
شنيدند. ايشان ضمن بيان مطالبي در باب عرفان و اخلاق مطلبي را گفتند كه
زندگي مرا متحول كرد. «دوستان، رفقا و مردم ما را بزرگان اخلاق و عرفان مي
دانند... ولي رفقاي عزيز، بزرگان اخلاقي و عملي اينها هستند و تصوير بزرگي
را نشان مان داد. نيم خيز شدم تا عكس را خوب ببينم. تصوير، خيلي برايم آشنا
بود. آره من او را مي شناختم. او «ابراهيم هادي» خودمان بود. بارها عكسش
را ديده بودم... هيجان زده از خواب بيدار شدم. ساعت سه بامداد بود. بيستم
مرداد ماه سال
1386 مصادف با 27 رجب اين روياي صادقه لرزه بر جانم انداخت. ديگر فهميدم
كه عارف را در كوه ها و پستوهاي خانقاه نمي شود پيدا كرد، بلكه آنها در
كنار ما و از ما هستند. احساس كردم وظيفه اي بر دوش من گذاشته اند كه
ابراهيم را بشناسم و بشناسانم...»
كتاب «سلام بر ابراهيم» حاصل بيش از
50 مصاحبه از خانواده، ياران و دوستان آن شهيد است. اين كتاب به همت گروه
فرهنگي شهيد ابراهيم هادي در قالب زندگي نامه اي مختصر، همراه با
69 خاطره درباره شهيد بزرگوار و مفقودالاثر؛ «ابراهيم هادي» تدوين شده
است. براي سي ودومين بار اين كتاب در سال جاري و به قيمت
3500 تومان و به كوشش انتشارات «امينان» منتشر شده است.
منبع : صبح صادق
زيبايي برگ ريزان آبان ماه سال 1345 در اصفهان با تولد مرتضي رنگ و بويي ديگر گرفت. مادر او را به گونه اي پرورش داد كه رضايت به فرمان پروردگار داشته باشد. زماني كه انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني(ره) به اوج خود رسيد مرتضي با سن كمش همراه اين نهضت پرشور به مبارزه عليه شاه پرداخت. حضور مداوم او در جلسات آموزش قرآن روح تشنه اش را بي تاب پيروي از سنت رسول الله(ص) كرد. وي همراه اعضاي مسجد محل در اوقات فراغت صبح هاي جمعه به كوهنوردي مي رفت. با پيروزي انقلاب علاقه مرتضي به روحانيت مبارز و فداكار بيشتر شد، به طوري كه مدام سفارش مي كرد پشتيبان روحانيت باشيد و امام را دعا كنيد. در سال 1360 راهي ديار نور شد و پس از گذراندن دوره آموزشي به «عين خوش» رفت. عمليات فتح المبين در سال 1361 براي مرتضي گشايشي به درگاه الهي بود. در روز هشتم عيد نوجوان 16 ساله ايران اسلامي بر اثر اصابت تركش خمپاره پس از تقديم دو دست به ديار دوست شتافت.
منبع: صبح صادق
خاطره ای زیبا از حاجی شیرسوار

هنگام شروع ورزش، یک نفر می بایست پرچم سه رنگ و زیبای ایران اسلامی را حمل می کرد. این افتخار نصیب من شد که در آن روزها پرچم دار گردان باشم...

کوچه ها را به نامشان کردیم
تا هر وقت آدرس خانه هایمان را می دهیم
یادمان باشد :
( از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم )
منبع: روز انتظار
حجاب چراازبين رفت؟
خداوندا تمام ناراحتي من ازبي حجابي زنان ودختران اين مرزوبوم است
به آنها بفهمان حجاب مصونيت است نه محدوديت
بفهمان به آنان كه تفكرماعهدبوقي نيست تفكرمابه نفع آنهاست تادست مايه تمسخرنشويم
پروردگارابه آنان بفهمان هرقدم خودرامديون شهداوشهادتيم
خدايا..................!
منبع: ثامن تم
